وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد،
هیچ فاصله ای دور نیست،
هیچ زمانی زیاد نیست و
هیچ عشق دیگری نمی تواند
آن دو را از هم دور کند!
محکم ترین برهان عشق، اعتماد است…
یک بار که تنها بمانی…
یک بار که بشکند…
دلت…
غرورت…
اعتمادت…
همین یک بارها کافیست تا یک عمر…
از پشت نگاهی ترک خورده به آدم ها بنگری…
انقدر تیز و برنده می شوی که…
باید تابلوی ورود ممنوع را به خودت نصب کنی
ميرسد روزي كه بي من روزها را سر كني
تا كه بوديم، نبوديم كسي
كشت ما را غم بي هم نفسي
تا كه خفتيم همه بيدار شدن
تا كه مرديم همگي يار شدن
قدر آن شيشه بدانيد كه هست
نه در آن موقع كه افتادو شكست
حکایت من ٬حکایت کسی است
که عاشق دریا بود
اما قایق نداشت
دلباخته ی سفر بود
اما همسفر نداشت
حکایت کسی است که زجر کشید
اما ضجه نزد
زخم داشت ٬ولی ناله نکرد
نفس می کشید ٬اما هم نفس نداشت
خندید تا کسی غمش را نفهمد...
تنهایم...
تنهــایـم ...
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...
خستــه ام ...
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز...
ولــی رازی نـدارم...
چــون مدتهــاست
دیگــر کسی را "خیلــی" دوست ندارم...
درد.....
ایــــــن روزهــــــــــا …
هـــــــر نفـــس ،
בرב اســـت ڪه مــے ڪشـــم !!!
اے ڪـاش یا بـــــــــــوבے ،
یـــــا اصـــلا نبوבے !!!
ایـــــن ڪه هســـــــتــے
و ڪنــــارم نیســــــــتــے ...
کاش.....
کـــاش میــــــــ دانستمــــــــــــ.......
چــطـور بـه صبــح بــرسـانـمــــــ......
تـــمامــــ شـبــــ ـــــهـایی را کـــ ــــه بــا رفـتنتــــــــ...
یـــــــــــلـــــــــدا شــدنــد ...!!!
خدایا...؟ حواست هست؟؟؟
صدای هق هق گریه هایم، از همان گلویی می آیدکه تو از رگش به
من نزدیکتری...
بس که دیوار دلم کوتاه است
هرکه از کوچه “تنهایی” ما می گذرد
به هوای هوسی هم که شده
سرکی می کشد و می گذرد
نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
با هم قدم میزنیم
با هم میخوابیـم
دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد
و بر گونه هایم بوسه میزند
اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
” تنهاییـــــم را ” . . .
تنهـــایـــی همیـــــن اســــت
تکــــرار نا منظــــم من بــــی تـــو…
بــی آنـــکه بــدانـی برای تو نفـــس میکشـــــم…
گذشت آن لحظه های بیقراری
گذشت آن شبهای پر از گریه و زاری
کمی دلم آرامتر شده
فراموشت نکرده ام ، مدتی قلبم از غمها رها شده
شب های تیره و تار من
مدتی بیش نیست که میگذرد از آن روز پر از غم
به یاد می آورم حرفهایت را
باز هم گذشته ها میسوزاند این دل تنهایم را
باز از دست تو امشب دلم تک می زند
به شماره ی دلت ای یار پیامک می زند
هی تو میسکال بینداز و دلم را مشغول کن
همراه اول هم به ما هی پیامک می زند
قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
از ” نبودنـــــت ” دلـــگیر نیستم… از اینکه روزگاری ”همه ی دنیایم بـــــــودی”
دلگـیــــــــرم…
امشب نمازم بیشتر از همیشه طول کشید!
دلیلش را نفهمیدم
شاید برای سلامتی ات بیشتر دعا کردم!
و یا شاید
برای برگشتنت…
مهم نیست کدام است
من برای داشتنت “خدا، خدا” کرده ام…
یادت هست…؟!
روزی پرسیدی این جاده کجا می رود…؟!
و من سکوت کردم… دیدی…!
جاده جایی نرفت…!
آن کــــــــه رفت، تـــو بودی
عجیب است که پس از گذشت یک دقیقه به پزشکی اعتماد می کنیم؛ بعد از گذشت چند ساعت
به کلاهبرداری! بعد از چند روز به دوستی! بعد از چند ماه به همکاری! بعد از چند سال
به همسایه ای… اما بعد از یک عمر به خدا اعتماد نمی کنیم! دیگر وقت آن رسیده که
اعتمادی فراتر آنچه می بایست را به او ببخشیم
شاید من بد کردم، شایدم تو… مهم شایدها نیست، مهم اینه که ما دیگه ما نیستیم
غمگـیـــن تــریـن جــای خــاطــره اونجــاییـه کــه کــم کــم احســاس میکنــی
چهـــرش هم داره از یــــــادت میـــرِه…!
گــــفته باشــــم!.!.! من هیچ وقت به اینکه تو رو با کس دیگه ببینم حسودی
نمی کنم… مامانم یادم داده اسباب بازیام و بدم به بد بخت بیچاره ها…
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه، باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست
هنوز هم وقتی باران می آیدتنم را به قطرات باران می سپارممی گویند باران رساناستشاید دست های من را هم به دست های تو برساند
دلم تنگ است
بسان قایقی گم گشته در دریا
پر از ترس است
نمیدانم کجا بودم کجا هستم
مقصد نامعلوم است
در این آشفته بازار
به دیدار تو مشتاقم
پر تشویشمو حال خود نمیفهم
دلم تنگ است
برای آن نگاه شوخ و شیطانت
برای آن حس غریب چشمانت
نمیدانم اگر اینگونه دلتنگم
دل تو پس چرا اینسان آرام است
!!!!!!!!!!
وقتی همه چیز را میدانی
و فکر میکنند نمیدانی
و غصه میخوری که میدانی
و میخندند که نمیدانی