تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،
تنها یــــک کلمه است
...
"مےگذرد"
ولی دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد
دستهــايم را محکمتر بگيـر
من هنوز هم نميخواهــم
تورا...
به دست خاطرات بسپارم...
تو زیر همه چیز زدی،
و من
فقط
زیر
گریه...
به یکدیگر دروغ نگویید
آدم است
باور می کند
دل می بندد . . .
تلخ است ،
همه فکر کنند سرت شلوغ است ،
و تنها خودت بدانی چقدر
تنـــهایی ...
اگر هُـــــــــرم نفسهــــــــایت
به داغــــســــــتان لبهــــــــایم
گل تبـــــخــــــال بنشــــاند؛
من این تبخــــال شـــــیرین را
که تنهــــــــا یادگار توست...
به دنیــــــایی نمـــــــی بخشم!
به خود احترام می گذارم...
یک چای داغ می ریزم،
داخل زیباترین بشقاب خانه یک دانه شیرینی می گذارم،
همراه یک آهنگ دلنشین به خود می گویم:
" بفـــــــــرمایید! چایتان سرد نشود! "
و از تمـــــــــــــــام تنهــــــــاییم لذت می برم!
"فقط برو..."
ماندن همیشه خوب نیست؛رفتن هم همیشه بد نیست!
گاهی رفتن بهتر است،
گاهی باید رفت،
اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.
اگر بروی،شاید با دل پر بروی و اگر بمانی،با دست خالی خواهی ماند.
گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی نیست،با خود برد،
مثل یاد،مثل خاطره،مثل غرور
وآنچه ماندنی ست را جا گذاشت،
مثل یاد،مثل خاطره،مثل لبخند
رفتنت ماندنی می شود،وقتی که باید بروی،بروی!
وماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی،بمانی!
برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.
برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوشِ دل کسی که شکستن غرورت برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد!
عشقت را بردار و برو،
خوب برو،
زیبا برو،
شاد برو،
شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت،عشق شناخت!!!
برو،فقط برو....!!!
وقتی تنها باشی از تعطیل بودن هیچ روزی ذوق نمیکنی!
همیشه تو تعطیلات تنهایی آدم چند برابر میشه...
آنچه میخواهیم, نیستیم و آنچه هستیم, نمیخواهیم
آنچه دوست داریم, نداریم و آنچه داریم ,دوست نداریم
وعجیب است که هنوز به زندگی امیدواریم!
مــــــــــــــــــا،
نسلـــــــــــی هستیم کــــــــه،
بهتـــــــــریـن و مهمتریــــــن حـــــــــــــرفهـــــــــــــای
زندگـــــــــــــــمان را نگــــــــــفتیــــــم....
تایـــــــــــــــــــــپ کــــــــردیــــــــــــــــم!!!!!!!!!
همــــیشـه دقــیقآ وقـــــتی پـُر از حـــرفی
وقتـــی بغــــض میکـــُنی
وقتـــی دآغونــــی
وقــــتی دلــِت شکــــستـه
دقیقــــا همیـــن وقـــــتآ
انقــــدر حــرف دآری کـــه فقــط میتونــی بگــی :
"بیخـــیال" :(
دلم لحظه ای را می خواهد !
که تو باشی ...
همین کنار نزدیک به من
درست روبروی چشم هایم
همنفس نفسهایم
خیره شوم به لبهایت
دست بکشم به تک تک اعضای صورتت
بعد چشمهایم را ببندم و ...
" ببوسمت "
آن لحظه دنیای من تمام می شود .
" به خدا که واقعاً تمام می شود "
نفس نمیکشد هوا
قدم نمیزند زمین
سکوت میکند غزل
بدون تو یعنی همین...
روزی می رسد که دوباره از کنار هم عبور می کنیم...
و آن روز ...
تــــــــــو فقــــــــطـ یـــــــــک...
غریبه آشنایی...
میگی دوستم نداری و میخوای بری
باشد حرفی نیست...
من که دوست دارم نمیزارم بری...
یــــه زمـــــــــانی ؛
من و تو میشدیم مــــــــا ...
حالا؛ تو و او میشین شمـــــــــا...
مـــن هم به سلامت...!!!
آشناهای غریب همیشه زیادند
آشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند
ولی ما برای آنها...
نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود
که همه روزی
آشنای غریب میشوند
یکی هست ولی نیست
یکی نیست ولی هست
یکی میگوید هستم ولی نیست
یکی میگوید نیستم ولی هست
و در پایان همه بودنها و نبودنها
تازه متوجه میشوی
که:
یکی بود هیشکی نبود
این است دردی که درمانش را نمیدانند
و ما هم نمیدانیم
که آن یکی که هست کیست
و آن هیچکس کجاست
کاش میشد یافت
کاش میشد شکستنی نبود
کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن
خرد نشد.....
خدایا!
دستانی را در دستانم قرار بده
که پاهایش با دیگری پیش نرود...
باز هم که رفتی و تنهایی من سر به فلک کشیده است
باز هم که نیستی و اشکهایم سیل مانند مرا به زیر کشیده است
باز هم که سوختی و باز برای شمع شدن پشیمان شده ام
باز هم که یادت امانم را بریده است
باز هم که غصه دارم در قلب تاریکم از نبود تو
باز هم که نمیشنوم صدای دلنشینت را در خانه سوت و کورم
باز هم که گم شدی در خاطره ها وچشمم از دیدن عکس تو سیر نمیشود
سالهاست که رفتی ولی هر روز اینها را تکرار میکنم
شاید بشنوی ،بفهمی،احساس کنی
در واقعیت نه ولی انتظار امدنت در خوابم را که میتوانم داشته باشم
باز هم که بغض و بعد ..............مثل همیشه
دیگر نه "شلوار پاره" نشانه ی "فقر" است ....

امروز هم دلم از نبودت درد میکرد.
پشیمونم از رفتنت...
پشیمون...
میفهمی؟؟؟
کاش برگردی...
...چقدر خوش خیالم.
گاهي سخت مي شود …
دوستش داري و نمي داند
دوستش داري و نمي خواهد
دوستشداري و نمي ايد
دوستش داري و سهم تو از بودنش
فقط تصويري است روياييدر سرزمين خيالت
دوستش داري و سهم تو
از اين همه ، تنهايي است
مــــی گــــویــنــد ســـــاده ام ..!
مـــی گـــویـــنـــد تــــو مــــرا با یــک نــگــاه ..
یـــک لبـــــخـنـــد ...
بــه بــازی میـــــگیــــری ..!
مــــــی گـــــوینــــد تـــرفنــدهـــایت ، شـــیطنـــت هــــایت ..
و دروغ هایـــت را نمــــی فهمــــم ..
مــــــی گویند ســــاده ام ..!
اما مــــــــن فـــــقــــــط دوســـتـــــت دارم ...
همیـــــــــن!
و آنــــها ایــــن را نمـــــــیفــــهمنــــد ..!!
همیـــــــــن!
چقدسخته تو هق هق گریه هات
نفس کم بیاری وعشقت ب یکی دیگه
بگه ""نفسم""
رهــــا میکـــنـم بـغـــــض زخـــمـهــایــم را
در حالی که هــــمــــه میگویند :
خــوش به حـــالــَــش …
چه زود فــــــرامــــــوش کـــرد.

بعضی وقتا انقد از آدمابدم میاد که آرزو می کنم کاش انسان نبودم
یعنی ازت دورم یعنی تورو میخوام
دستای من سرده یعنی که دل تنگم
یعنی برای تو با گریه میجنگم
به عشق تو قسم به جون تو
میمیرم واسه چشمای قشنگت

خودش میـــ ــداند و دلش ...
که همه تنـــ ـــــ ـــــها لبــــخـــندهایش را میبینند ؛
که حســــ ــــــ ـــــرت میـــــخورند بـــخاطر شاد بودنــــ ــــ ـــش ...
بخاطر خنده هایـــــــ ــــــــ ــــش ... و هیــــــ ـــــــــ ــــــچکس
جز همان پســـ ـــر نمیــ ـــداند چقدر تنهاســ ـــــت ...
که چقدر میـــــــــ ـــــــ ـــــترسد ... از باخـــــــــ ــــــــتن ...
از اعتــــ ــــــ ــــــمادِ بی حاصلش ...
از یــــــ ـــــــــ ــــــخ زدن احساس و قلبــــــ ـــــــ ــــش ...
از زندگــــــ ـــــــــــ ــــــی
خدایا کاری کن که برگرده
این بار قدرشو میدونم
این بار میگم که دوسش دارم خدایا ...
من که باورم نمیشه رفتی از توخاطراتم
من که گفتم تا همیشه تا جهنمم با هاتم
باورم نمیشه کارات این تو اون ادم قبلی نیست
من ساده , فکر میکردم کسی جز من تو دلت نیست
این روزا همه ی رویا و آرزوم این شده ؛
این که توی بحث فقط سکوت کنم...
فحشاش رو بده...حرفاشو بزنه...
منم بشنوم و به جون بخرم...
تموم که شد...
برم بغلش کنم ...
گریه کنم...
حرفی نزنم...
فقط و فقط عمل کنم....
بگم: با من نجنگ ....من عاشقتم...
باز این غم ِ پُرحرف آمد …
چیزهای غمناک میگوید ! حوصله ندارم ،
میگویم: نگو ..
مراعات نمیکند !
از جا میجـَهـَـم ،
یقه اش را مُشت میکنم ،
به دیوار میچسبانمش ، غمگین نگاهم میکند
بس که غمگین است !
دلم برای غمَم میسوزد .. رهایش میکنم بـِــرَوَد .. گریه میکند.. میرود..
عجب حکایتی است !
وقـتی از چـشمِ کـسی بیُــفتی ،
مثلِ یــک قـــطره اشک ..
دیگه فــرقـی نمیــکنه کجـــا بـــاشی !؟
…
گوشه ی چشم ..
رویِ گونه ..
و یا ..
رویِ خــاک !
تـــو دیـگه چــکیــدی…
گاهـے وقتها نوشتنت نمے آیـــ?..
قــ?ـم ز?ن را هم دوست نــ?ارے…
از حرف ز?ن با ?یگران حالت به هم میخور?..
خسته نیستے…
اما انگـــآر تا ?لت بخواهــ? غمـــ دارے…
بعضے وقتها
قـــ?رے ارامش ذهنے و خیــال رآحــتـــــ آرزویتــ استـــ
آرومتر تکونش بدین
.
"مرگ مغزی" شده !
.
باید زودتر دفن بشه !
.
چیزی برای اهدا هم نداره !
.
تا همین چند شب پیش زنده بود !!!
.
خودم دیدم
کسی لِهش کرد و رفت . . .
.
.
.
.
.
.
.
" احساسم و میگم "
خط به خط تمام گفتــــه هایم را...
خواســـته هایم را...
امــــــــــا...
امـــــا ... برای دیگری
عزیــزم چه زیبـا اجـــرا میکنـی ...
سلامتی اون کسی که داشت میرفت
گفتم نـرو نمیتونی فراموشم کنی
برگشــت نـگــام کرد
گفتم دیدی نمیتونی …
گفـت: ببخشید شمـــا ؟
"مــن"
به دنــبال
"تــويي" مي گــشت
بــراي " مــــــا " شــدن
دريــغ که
بــازي را
"او" بــــرد....
هَرکســــــــ یا " شبـــ" میمیرد یا " روز "
امــــــــا منــــــــ ...
" شبــــــانهــــ روز "
درتنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم
در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم
در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه
به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام
لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را
قربانی کردم…
خیلی سخته به خاطر کسی که دوستش داری
همه چیز رو از سر راهت خط بزنی
بعد بفهمی
خودت تو لیستی بودی
که اون به خاطر یکی دیگه خطت زده...
داشتم عکسای گوشیمو نگاه می کردم ،رسیدم به یه عکس که روش نوشته بود :
... چه آسان می توان از یادها رفت ...
واقعا چه آسان از یادت رفتم.......
یادته یه روز بهت گفتم دوست دارم ،میمونم تا ابد من باهات
یادمه گرفتی دستامو آروم تو گوشم گفتی منم میمونم همیشه به پات

آشناهای غریب همیشه زیادند
آشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند
ولی ما برای آنها...
نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود
که همه روزی
آشنای غریب میشوند
یکی هست ولی نیست
یکی نیست ولی هست
یکی میگوید هستم ولی نیست
یکی میگوید نیستم ولی هست
و در پایان همه بودنها و نبودنها
تازه متوجه میشوی
که:
یکی بود هیشکی نبود
این است دردی که درمانش را نمیدانند
و ما هم نمیدانیم
که آن یکی که هست کیست
و آن هیچکس کجاست
کاش میشد یافت
کاش میشد شکستنی نبود
کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن
خرد نشد.....
تا خانه چشمانت راهی نیست ، وقتی که نگاهت را از من دریغ میکنی ... چه بگویم
وقتی که نه تنها چشم هایت را ، بلکه دریچه قلبت را برویم بسته ای ...
اما...
بدان همیشه پشت پنجره "خیالم" برای چشمهایت چون چلچراغی میدرخشد...
بگذار در وجود تو گم شوم و تودر جستجوی من آهسته مرا بخوانی...
و مرا در قلبت پیدا کنی!!!
جاگذاشته ام دلی
هرکه یافت
مژدگانی اش تمام “زندگی ام”