من که باورم نمیشه رفتی از توخاطراتم
من که گفتم تا همیشه تا جهنمم با هاتم
باورم نمیشه کارات این تو اون ادم قبلی نیست
من ساده , فکر میکردم کسی جز من تو دلت نیست
این روزا همه ی رویا و آرزوم این شده ؛
این که توی بحث فقط سکوت کنم...
فحشاش رو بده...حرفاشو بزنه...
منم بشنوم و به جون بخرم...
تموم که شد...
برم بغلش کنم ...
گریه کنم...
حرفی نزنم...
فقط و فقط عمل کنم....
بگم: با من نجنگ ....من عاشقتم...
باز این غم ِ پُرحرف آمد …
چیزهای غمناک میگوید ! حوصله ندارم ،
میگویم: نگو ..
مراعات نمیکند !
از جا میجـَهـَـم ،
یقه اش را مُشت میکنم ،
به دیوار میچسبانمش ، غمگین نگاهم میکند
بس که غمگین است !
دلم برای غمَم میسوزد .. رهایش میکنم بـِــرَوَد .. گریه میکند.. میرود..
عجب حکایتی است !
وقـتی از چـشمِ کـسی بیُــفتی ،
مثلِ یــک قـــطره اشک ..
دیگه فــرقـی نمیــکنه کجـــا بـــاشی !؟
…
گوشه ی چشم ..
رویِ گونه ..
و یا ..
رویِ خــاک !
تـــو دیـگه چــکیــدی…
گاهـے وقتها نوشتنت نمے آیـــ?..
قــ?ـم ز?ن را هم دوست نــ?ارے…
از حرف ز?ن با ?یگران حالت به هم میخور?..
خسته نیستے…
اما انگـــآر تا ?لت بخواهــ? غمـــ دارے…
بعضے وقتها
قـــ?رے ارامش ذهنے و خیــال رآحــتـــــ آرزویتــ استـــ
آرومتر تکونش بدین
.
"مرگ مغزی" شده !
.
باید زودتر دفن بشه !
.
چیزی برای اهدا هم نداره !
.
تا همین چند شب پیش زنده بود !!!
.
خودم دیدم
کسی لِهش کرد و رفت . . .
.
.
.
.
.
.
.
" احساسم و میگم "
خط به خط تمام گفتــــه هایم را...
خواســـته هایم را...
امــــــــــا...
امـــــا ... برای دیگری
عزیــزم چه زیبـا اجـــرا میکنـی ...
سلامتی اون کسی که داشت میرفت
گفتم نـرو نمیتونی فراموشم کنی
برگشــت نـگــام کرد
گفتم دیدی نمیتونی …
گفـت: ببخشید شمـــا ؟
"مــن"
به دنــبال
"تــويي" مي گــشت
بــراي " مــــــا " شــدن
دريــغ که
بــازي را
"او" بــــرد....
هَرکســــــــ یا " شبـــ" میمیرد یا " روز "
امــــــــا منــــــــ ...
" شبــــــانهــــ روز "
درتنهایی خود لحظه ها را برایت گریه کردم
در بی کسیم برای تو که همه کسم بودی گریه کردم
در حال خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردم
در حین دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه
به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون نیستی ایستادم و آرام گریه کردم
ولی اکنون می خندم آری میخندم به تمام
لحظه های بچگانه ای که به خاطرت اشک هایم را
قربانی کردم…
خیلی سخته به خاطر کسی که دوستش داری
همه چیز رو از سر راهت خط بزنی
بعد بفهمی
خودت تو لیستی بودی
که اون به خاطر یکی دیگه خطت زده...
داشتم عکسای گوشیمو نگاه می کردم ،رسیدم به یه عکس که روش نوشته بود :
... چه آسان می توان از یادها رفت ...
واقعا چه آسان از یادت رفتم.......
یادته یه روز بهت گفتم دوست دارم ،میمونم تا ابد من باهات
یادمه گرفتی دستامو آروم تو گوشم گفتی منم میمونم همیشه به پات

آشناهای غریب همیشه زیادند
آشناهایی که میایند و میروند
آشناهایی که برای ما آشنایند
ولی ما برای آنها...
نمیدانم واقعا چرا و چگونه میشود
که همه روزی
آشنای غریب میشوند
یکی هست ولی نیست
یکی نیست ولی هست
یکی میگوید هستم ولی نیست
یکی میگوید نیستم ولی هست
و در پایان همه بودنها و نبودنها
تازه متوجه میشوی
که:
یکی بود هیشکی نبود
این است دردی که درمانش را نمیدانند
و ما هم نمیدانیم
که آن یکی که هست کیست
و آن هیچکس کجاست
کاش میشد یافت
کاش میشد شکستنی نبود
کاش میشد زیر بار این همه بودن و نبودن
خرد نشد.....
تا خانه چشمانت راهی نیست ، وقتی که نگاهت را از من دریغ میکنی ... چه بگویم
وقتی که نه تنها چشم هایت را ، بلکه دریچه قلبت را برویم بسته ای ...
اما...
بدان همیشه پشت پنجره "خیالم" برای چشمهایت چون چلچراغی میدرخشد...
بگذار در وجود تو گم شوم و تودر جستجوی من آهسته مرا بخوانی...
و مرا در قلبت پیدا کنی!!!
جاگذاشته ام دلی
هرکه یافت
مژدگانی اش تمام “زندگی ام”
گاهی وقتا توی رابطه ها
نیازی نیست طرفت بهت بگه :
برو !
همین که روزها بگذره و یادی ازت نگیره
همین که نپرسه چجوری روزا رو به شب میرسونی
همین که کار و زندگی رو بهونه میکنه...
همین که دیگه لا به لای حرفاش دوستت دارم نباشه
و همین که حضور دیگران توی زندگیش
پر رنگ تر از بودن تو باشه
هزار بار سنگین تر از
کلمه ی برو واست معنا پیدا میکنه
پس بروقبل از اینکه ویرون تر از اینی که هستی بشی...
پس منم میرم ...
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم
یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم
تو نگرانم نشو !!
همه چیز را یاد گرفته ام !
یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !
یاد گرفته ام ….نفس بکشم بدون تو……و به یاد تو !
یاد گرفته ام که...
دلم گرفته .. دنيا چه كند كه من اينقدر خرابم !؟
دگر با كسي كه ما شدن من و او را نميخواهد ، كاري ندارم!
بگوييد بيايد.. دلم ديگر از دستش پر نيست .. زندگي ام دگر خالي شده
هـــدفم .. ! راستي هدفشم چه شد! .. نكند ......!
نكند وقتي بهش تكيه كرده بودم ، سست شد و لرزيد
دعــا نـکـטּ مـادربـزرگ
نـمـے פֿـواهـَم پـیــر شـوم ،
جـوانـے کـہ פֿـیـرے نـداشـت ؛
پـیــرے هـم پـیـشکـش פֿـودتـاטּ (!)
بر نیمکت شکسته ای در باران
در دست تو چتر بسته ای در باران
باران باران باران باران باران
تنها تنها نشسته ای در باران
دلــــــــم . . .
نــه عشــق میخــواهـــد
نــه دروغ هــای قشنگــــ
نــه ادعــاهـــای بزرگـــــــ
دلـــــــم . . .
یکـــ فنجـــان قهــوه تــلخ میخـــواهـــد . . .
و یکـــ دوســت
کــه فقــط و فقــط . .
یکــــ دوســت بـاشـــد
و بشـــود بـا او درد و دل کـــرد
تو کیستی؟
هان؟
یادم آمد...
...
تو همانی که روزی با پاهایت آمدی
و نماندی و رفتی!!!
و من...
من همانم
که روزی با دلم آمدم و ماندم و ماندم
حرمت تـــــه سیگاریام
مــن سـرد
هــوا ســرد
بــــرف ســرد
زمســتان سـرد
تــو بــا مــن ســرد
دنیـای مــن ســرد
همــه چــی ســرد !
ولــی سیــــــــگارم گــــــرم ،
ایــن تضــاد ، بـرای یه لحـــظه مــرا بـه آرامــــش میـبـرد...